به نام انکه قلب را بنده دل و دل را بنده عشق افرید
زندگی بدون پرییا هم برای اقای محمدی سخت بود و هم برای خانم محمدی
کودکی که با بدنیا امدنش لطف و برکت خاصی به خونه اورده بود.
"پرییا"دختری به زیبایی فرشته های اسمون به پاکی نسیم صبحگاهی وزلالی اب روان.
"پرییا" پر از شور و شوق جوانی بود . پر از احساس و لبریز از عشق .عشق به پدر ومادری که تمام زندگی او بودند.
مادری که با دیدن پرییا یاد جوونی خودش می افتاد . یاد اون روزهایی که با شیطنت پشت در می نشست و خواستگارهای جور وا جورش می شمورد.مادر پرییا براش ارزو های زیادی داشت روزی نبود که پرییای زیبا و قشنگ خودش تو لباس سفید عروسی تصور نکنه.
پرییا تنها فرزند خانواده نبود اما دوردونه و عزیز کرده ئ پدرو مادر خود بود.
خدا به پرییا زیبایی عطا کرده بود که دل هر بیننده ای رو اسیر و گرفتار خود می کرد .18 ساله شده بود و به قول معروف خواستگاراش پاشنه ئ درو از جا در اورده بودن .اما این دختر شرو شیطون اسیر هر نگاه مستونه ای نمی شد.
بارها بارها به پدرومادر عزیز خودش که بیشتر از جونش دوستشون داشت گفته بود تاعاشق نشه ازدواج نخواهد کرد.
کلمه ئ عشق دل پدرو مادر پرییا رو می لرزوند . پرییا دختر زیبایی بود که همین زیبایی باعث نگرانی اونا برای زندگی و اینده پرییا شده بود.
پدر پرییا بیش از هزار بار برای پرییا توضیح داده بود که عشق فقط برای قصه هاست "اما کو گوش شنوا"
حالا دیگه پرییا احساس می کرد جوانه های عشق تووجودش کاشته شدن. اما وجود یک سوال همیشه عذابش می داد و اون هم این بود که ایا عشق حدو مرزی هم داره.
*****
امشب بعد از گذشت یک هفته اسمون دوباره پر ستاره شده . تو زمستون انقدر ابرهای سیاه و مه تو اسمون هست که نمی شه ستاره ها رو تماشا کرد."همیشه از خودم می پرسم یعنی چیزی زیبا تر از ستاره دراین دنیا وجود داره؟"
امشب هم مثل بقیه ئ شبها پنجره رو باز کردم و به تماشای این مرواریدهای زیبا وایستادم.صدای دعوا و مشاجره ئ اقای احمدی و پسرش که تقریبا دیگه شده کار همیشه گیشون رو می شنوم .برای اینکه صدای انها ارامش و خلوت منو بهم نزنه به سراغ ضبط رفتم و اون و روشن کردم . موسیقی ملایمی که من تقریبا همه شبها به اون گوش می دم تا گذشته ئ خودم مثل یه نوار ویدئویی جلوی چشام باشه.
اهنگی که از 19 سالگی تا به امروز و این سال شده بود یادو خاطرات تلخ و شیرین زندگی من . خاطراتی که به یاد اوردنشون تنم و تبدیل به یک کوره ئ اتیش می کنه توی رویا هام غرق شده بودم که صدای تلفن من و به خود اورد .نگاهی به
ساعت انداختم.11شب و نشون می داد گوشی رو برداشتم:
_بله . بفر مایید
_سلام (صدای بیتا بود.دوست دوران دبیرستانم)
_سلام.اتفاقی افتاده؟(بیتا که متوجه نگرانی من از زنگ زدن بی موقع خودش شده بود بدون معطلی گفت:
_نه نگران نباش .از خواب بیدارت کردم؟
_نه خواب نبودم.
_زنگ زدم حالت وبپرسم .دیدم از شما خبری نیست گفتم من یه زنگی بهتون بزنم حالا حالتون خوبه؟
_یکم سرم شلوغ بود. ببخشید. ما خوبیم تو چطوری؟تنهایی خستت نکرده؟
_چرا راستش و بخوای می خواستم ازت خواهش کنم چند روزی با مانی بیاید خونه ئ من تا هم من از تنهایی در بیام هم شما دوتا.
_اگه این جوری از تنهایی در میای باشه قبول تو فردا ظهر بیا دنبال مانی و اونو با خودت ببر من هم شب میام اونجا.خوبه؟
_باشه عالیه؟پس تا فردا خدا حافظ.
_به امید دیدار.
خونه ئ بیتا خیلی از خونه ما و مدرسه ای که من در اونجا درس می دادم دور نبود بخاطر همین قبول کردم چند روزی با مانی بریم اونجا. من و بیتا از یه خواهر هم به هم نزدیک تر بودیم هر دو تنها وتقریبا 9.8 سال بود باهم دوست بودیم و همدیگر و می شناختیم . مانی همش 3 سال و چند ماهش بیشتر نداشت و پیش هر کسی نمی موند ولی بیتا رو مثل خاله خودش دو ست داشت و با هاش همه جا می رفت و خیلی بهونه ئ منو نمی گرفت.هر وقت مانی رو دست بیتا می سپردم خیالم راحت می شد چون می دونستم جاش امنه.
به اتاق مانی رفتم تا مطمئن بشم از صدای زنگ تلفن از خواب بیدار نشده باشه ولی وقتی رفتم بالای سرش دیدم با چشمای وحشت زده به این ورو اون ور نگاه می کنه وقتی من و دید لبخندی زدو از جاش بلند شد. بی اختیار مانی رو در اغوش گرفتم و به اتاق خودم بردم.چشمای عسلی و مژه های بلند و ابرو های کمانی مانی منو همیشه یاد کسی می نداخت که مانی رو در وجود من گذاشت و خود رفت و با رفتنش نام پدر رو روی خود نگذاشت.
مانی شباهت زیادی به علی داشت یعنی در واقع علی کوچک بود و تنها چیزی که مانی از من به ارث برده بود پوست سفید و لبهاش بود.
مانی در اغوش من به خواب رفته بود و من مثل همیشه از دیدن چهره ئ زیبای اون سیر نمی شدم .پسره قشنگم و روی تخت خودم خوابوندم و خودم هم کنارش دراز کشیدم.
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم به اشپزخونه رفتم کتری رو پر از اب
کردم و روی گاز گذاشتم وبعد وضو گرفتم تا نمازم رو بخوانم.بعد از نماز به سراغ مانی رفتم تا از خواب بیدارش کنم .اما مانی مثل همیشه می خواست بخوابه وبا من به مدرسه نیاد.
من مانی رو با خودم به مدرسه می بردم و در مهد کودکی که داخل مدرسه بود دست مربی مهد می سپردم تا هم خیال خودم راحت باشه و هم راحت تر به کارهای مدرسه ام برسم.
معلم مدرسه ابتدایی بودم و حقوق بخورو نمیری می گرفتم . تونسته بودم یه خونه مناسب برای خودم و مانی اجاره کنم . صاحب خونه ئ من چون می دونست من یه زن تنها هستم اجاره ئ هر ماه من را کمتر کرده بود و مثل یک پدر مواظب ما بود.
با پولی که تو این چند سال جمع کرده بودم برای خودم یک ماشین نه چندان جالب ولی سر پا خریده بودم تا مجبور نباشم با یک بچه ئ کوچیک اواره ئ خیابونها باشم.
خلاصه با هر کلکی که بود مانی رو از خواب بیدار کردم و لباس مناسبی تنش کردم و بعد صبحانه ئ او را حاضر کردم. ساعت 7 صبح بود که به مدرسه رسیدیم مانی رو به مهد بردم و دست مربی مهد شون سپردم و خودم به دفتر مدرسه رفتم.
صدای زنگ مدرسه باعث شد که بچه ها منظم شن و وارد کلاسهاشون بشن.دفتر نمرات رواز روی میز برداشتم و به طرف کلاس خودم رفتم.
با ورود من به کلاس بچه ها اروم شدن وقتی اون ها رو تو این لباس می دیدم دلم پرمی زد برای همین دوران خودم. بچه ها رو خیلی دوست داشتم چون تنها موجودات بی گناه روی زمین بودن. در بین تمام شاگردام دختری بود به اسم مهتاب که نظر من رو به خودش جلب می کرد . دختری بود زیبا . درس خوان . با هوش اما بازیگوش و شیطون ."درست مثل بچگی های خودم"
اون روزبا صدای زنگ ساعت 12:35 مدرسه خالی شد اما طولی نکشید که دوباره بچه های شیفت بعدی حیاط مدرسه رو پر کردن. در بین بچه ها چشمم افتاد به مانی که در اغوش بیتا بود از سالن مدرسه بیرون امدم و خودم و رسوندم به اونها بعد از سلام و احوال پرسی با بیتا , بیتا گفت:
که مانی رو با خودش می بره تا نهار بخورن و بعد هم می رن خونه و منتظر من میشینن تا با هم بریم بیرون.
من چون در هر دو شیفت اون مدرسه معلم بودم مجبور بودم تا ساعت 17:45 تو مدرسه بمونم . ساعت 7 شب بود که رسیدم خونه ی بیتا و با استقبال گرم بیتا و مانی روبرو شدم.
بیتا جدا از خانوادش زندگی می کرد به همین دلیل تنها بود . بعد هر سه با ماشین من رفتیم بیرون و ساعت 9 شب برای خوردن شام به پیشنهاد من به همون رستورانی رفتیم که برای من پر از خاطره های تلخ و شیرین بود.
بی اختیار وقتی وارد اون رستوران می شدم چشمام دنبال فردی اشنا می گشت همیشه برای غذا خوردن این رستوران و انتخاب می کردیم . علی علاقه خاصی به فضای گرم و دلنشین این رستوران داشت.
درست از لحظه ای که وارد اونجا شدیم یاد اون روز هایی می افتادم که تمام ذهنم مشغول علی بود تمام وجودم سرشار از عشق علی بود . من حتی بعد از گذشت 5 سال هنوز هم اکثر اوقات مانی رو با خودم اونجا می بردم و جای گزین علی می کرم و ساعت ها تماشاش می کردم . مانی تمام حرکات علی رو برام زنده می کرد . گویی تمامی اونها رو از اون به ارث برده بود. یکبار وقتی بیش از اندازه دل تنگ علی بودم در گوش مانی نجوا کردم" دوست دارم دیوونه"(حرفی که همیشه علی در گوش من نجوا می کرد)مانی این جمله رو مثل ضبط صوتی به خاطر سپردو برام تکرار کرد این جمله وقتی از دهن مانی بیرون اومد احساس کردم تمام تنم یخ کرده حا فظه ئ بی نظیر او هم به علی رفته بود .
_پرییا حواست کجاست ؟
_هان!هیچی فکر می کردم.
_بازم به علی؟من که گفتم اگه اذیت می شی بریم جای دیگه.
_نه بیتا جون اینجا برای من پر از خاطره است . هر چند ناراحتم می کنه اما.....
_تو کی می خوای به فکر خودت باشی؟به فکر خودت نیستی به فکر این طفلک معصوم باش.
_می گی چه کار کنم ؟فکر هم نکنم . (بیتا حسابی از کوره در رفته بود)
_نخیر فکر بکنین . اما نه فکر اون نامردو .اون رفته چرا نمی خوای بفهمی مانی نیاز به پدر داره کسی که وقتی بزرگ شد بتونه هم پاش باشه, کمکش کنه, پرییا مانی الان بچه است فردا که بزرگ شد می تونی کنترلش کنی ؟تازه همه ئ اینها یه طرف خودت چی تو هنوز جوونی می خوای دستی دستی خودتو بد بخت کنی.
(نگاهی به چشمای زیبا و نگران بیتا انداختم .دستم و گذاشتم روی دستش و گفتم :
_بیتا خانم تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟(بیتا منظوره من و خوب درک کرد سری چرخوند و دوباره خیره شد به من)
_اخه ادم دیوانه من با تو فرق می کنم . من بچه ای ندارم که نگران اینده ه اش باشم اما تو مانی رو داری. من نیازی ندارم ایندم و بسازم چون اخرش خودمم و خودم اما تو چی در ضمن یادت نره که من یه بار ازدواج کردم و جدا شدم همون یه بار برای هفت پشتم بسه اما تو چی . تو همه چیز خودتو, جوونی تو, زیبایی تو , زندگی تو گذاشتی پای یه نامرد .اما حالا وقتش رسیده که بعد از 5 سال سختی کشیدن به یکی تکیه کنی .یکی که می دونی خو شبختت می کنه . هم تورو هم مانی رو.
جوابی نداشتم به بیتا بدم یعنی اگه چیزی هم می گفتم اون حرف منو قبول نمی کرد و باز می خواست حرف خودش و بزنه به همین دلیل جوابی به اون ندادم تا بلکه دست از سرم بر داره وموضوع رو فراموش کنه اما دوباره شروع کرد به نصیحت کردن من . دستام از شدت گرما عرق کرده بودن و سرم رو به انفجار بود.
_پرییا خانم من خستگی رو از نگاهت می خونم من می فهمم تو نگران مانی هستی ولی مطمئن باش میتونی کسی رو پیدا کنی که هم همسر خوبی برای تو باشه وهم پدر خوبی برای مانی لا اقل این جوری بعد از رفتن مانی تنها نمی مونی و زندگی خودت و بد تر از این نمی کنی.
(حرفهای بیتا مثل پتک به سرم می خورد و مجبورم می کرد به موضوعی فکر کنم که اصلا خوشم نمی اومد.نگاهی به مانی انداختم حسابی مشغول خوردن بود.
_بیتا هر کس هم که چیزی ندونه , تو که خوب می دونی درد من چیه . چرا انقدر اصرار می کنی.
_تو هیچ دردی نداری؟
(چشمای عصبانی و نگران خودمو خیره کردم به چهره ئ سرخ شده ئ بیتا)
_مانی؟ فکر می کنی اون بنده خدایی که می خواد منو بگیره اگه بفهمه مانی پدری نداشته چه حالی بهش دست می ده؟
_نیازی نیست بدونه , مانی بچه تو , اسم تو یه بنده خدای دیگه ای به عنوان پدر تو شناسنامه مانی هست!در حقیقت تو از همسرت جدا شدی قبل از بدنیا اومدن مانی.درک این خیلی سخت نیست.هست؟
_اون پدر مانی نبود. اینو تو خوب می دونی !رضا اگه حاضر شد اسمش به عنوان پدر تو شناسنامه ئ مانی باشه فقط و فقط به خاطر مانی و اینده ئ اون بود همین!
کسی که می خواد با من زندگی کنه باید تمام اینارو بدونه خدارو خوش نمی یاد که بخوایم چنین موضوعی رو ازش پنهان کنیم بیتا.